درخت صلابتم زخم خورده از دستان ظریف "عافیت"
که نقش میکند بر تنم
یادگاری
می ایستد، نگاه میکند، میخندد و باز
می افکند فشار
تیغش بر تنم
آتش...
و من فریاد میزنم
خاموش:
"میخواهم زنده بمانم"
بر من خرده نگیر و نیانداز نگاه؛
ببین هستی من
جا مانده ام
صدایم نزن
گر نداری محراب
غوغای بی خدایی و خدا
از من نگیر
خرده.....
جانم هنوز بیدار است.
گوشم هنوز پر از سکسکه های پدری
از پدری
میرقصم با هر صدا
دیگر نمیکنم فکر
در پلیدی زیبایی
اوج در شدت
نگاه خورشید
داغ داغ
میرقصم
و پس میزنم نگاهت
در انتظار بخشش...
دلم در تمنای لحظه ای درنگ تنهاست
بر من خرده نگیر....
دیروز بعد از یک ساعت تایپ کردن گزارشی از کنفرانس بین المللی مولانا که در دانشگاه مریلند به مدیریت آقای حکاک برگذارشده بود تمام مطالبم پرید و من را همین طور بهت زده به امان خدا ول کرد. نوشتن هم مانند نقاشی کردن یک بار امکان پذیر است. اگر پرید نوشته یا نقاشی دوم به هیچ وجه شبیه اولی نخواهد شد بنا براین فعلا از خیر این گزارش میگذرم. در اولین فرصت سعی میکنم دوباره بنویسمش.
از قلبت خون می بارد... پاهایت شکسته. کتک خورده ای؟! درد کشیده ای؟ دل بریده ای؟!... تنها نیستی٬ بدان. صدایت را می شنوم. صدایت ضربان قلبم٬ صدایت اشک چشمانم٬ صدایت جگر پاره من است.
بخوان با تو می خوانم٬ نگاه کن نگاهت میکنم.
قدت بلند است٬ بلند شو. سرت را بالا بگیر. صورتت زیباست. دستانت کشیده است بگشایشان و در آغوش بگیر کودک چیستی ات را و نگذار بمیرد فروغ٬ پرکشد امید٬ بپژمرد فردا.....
صبر کن.
زندگی صحنه بودن توست. پس بمان....برای من.
