تبليغاتX
سیاه یا سفید
حرفهایی برای گفتن

باز نگرانم. تو کله ام هرج و مرج افتاده. فکرهام با هم تصادف می کنند. هر کدام میخواد از اون یکی جلو بزنه. همدیگه رو هل میدن. شده عین صف آش فروشی سر افطار. از دیروز هم که وضع بدتر شده چون اعلام کردن افکار باید سهمیه بندی بشن. هر فکری ۵ دقیقه. فکر کن! حالا تصور کن اون افکاری که ۵ یا ۶ ساله تو صفن چه حالی بهشون دست داده.... آره! کارشون از هل دادن گذشته. هار شدن و گاز میگیرن. این وسط منه بدبختم که باید با این ارباب رجوع ها تا کنم!

تو رو خدا دیگه هیچ کس نگه چه خبره.

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 21:19 | لینک  | 

آمدم. آمدم جایی که سالهاست نبودم. به دنبال تکه های جا مانده ام تا پر کنم تصویر تکه تکه ام را. تکه هایم اما خالی بود از رنگ. نگاه ها اما خالی بود از احساس. عقلها اما خالی بود از پر. مانده ام که به دنبال چه بوده ام. می خواهم بلند شوم و بسازم از نو تکه هایی که پر کند تصویر تکه تکه ام را.

خانه خالیست اما دل من پر است از میل پرواز. دیگر چه اهمیت دارد خانه من کجاست.

 

 

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 1:0 | لینک  | 

 تو آشپزخانه مشغول ریختن قهوه بودم که برای اولین بار دیدمش. خشکم زد! بدون کلام ۳۰ ثانیه خیره نگاهش کردم جوری که طرف یک جورایی به خودش شک کرد و با لبخندی از روی ناچاری سلام کرد. یه دفعه به خودم اومدم و جواب سلامش رو دادم. بعدش هم برای اینکه ضایع نشم با معذرت خواهی کوتاهی گفتم که خیلی شبیهش هست. شبیه دایی ممدم.

این ماجرا ۴ ماه پیش اتفاق افتاد و از اون به بعد روزی نبود که بینمش و یاد داییم نکنم تا اینکه...

ساعت ۴ بعد از ظهر بود که موبایلم زنگ زد. شماره رو نمیشناختم و حدسم این بود که باید از ایران باشه. با شنیدن صدای پشت گوشی خشکم زد. دختر خاله عزیز بعد قرنی زنگ زد. دلم خبردار شد که باید خبری باشه. صدای مریم عالی نبود. نگران بود انگار عجله داشت. سراغ رضا رو که گرفت بیشتر کنجکاوم کرد. حال و احوال پرسی های همیشگی.... حساب کردم که باید ساعت حدود ۱۲:۳۰ شب باشه. هر چی باهاش کلنجار رفتم نگفت چیه. مانور میداد. آخرش گفت فقط یه خبر میخواستم بدم که دایی حالش خوب نیست و الان بیمارستانه .... حرفم نمیتونه بزنه. قسمش دادم که مریم بخدا جیغ و داد نمیکنم بگو چی شده. نگفت. با هزار فکر و خیال رفتم خونه.

 رضا وبلاگ علی رو باز کرده بود با دیدن عکسش و نگاه رضا.... فهمیدم رفته .... برای همیشه.


ادامه دارد
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 9:59 | لینک  | 

میدونم.... خیلی ها از دستم شاکی هستند که چرا زود به زود آپ نمیکنم.

چیزی ندارم بگم جز:
دیشب همه برو بچه ها خونه ما دعوت بودند به صرف شام. رضا تعطیل بود و خونه. در نتیجه پخت و پز با ایشون بود. جاتون خالی قورمه سبزی داشتیم. من اما سر کار بودم. سرمون شلوغه.... تمام کارای گرافیکی کنفرانس Telefonica سر من افتاده که باید تا آخر این هفته کاراش رو تموم کنم و بفرستم به چاپخونه. همه چیز موکول شده به آخرین لحظات. صبحها کله سحر سر کارم شبا هم تا ساعت ۹ و ۱۰ گرفتار. زندگی نیست که. خلاصه کنم من دیر تر از مهمانها رسیدم خونه. اونقدر خسته که ایستاده خوابم می برد. تمام راه برگشت موسیقی اعصاب خورد کنی رو بلند کرده بودم خوابم نبره. خودم هم باهاش داد میزدم. مثل دیوانه ها. کلید انداختم که در رو باز کنم که یکی از مهمانهام در رو باز کرد. یه لبخند از رو شرمندگی رو لب آوردم و وارد خونه شدم. با شرمندگی مهمان هامون رو دعوت کردم بنشینند و سعی کردم تا جایی که ممکنه از نگاهها فرار کنم. مخصوصا نگاه رضا. از همه معذرت خواستم که برم لباسهام رو عوض کنم. اتاق ریخته بود. پتو رو تخت چمباتمه زده بود یه گوشه و جا رو برای لباسهای بهم ریخته رو تخت باز کرده بود. لباس های تنم رو هم به اونها اضافه کردم و از میان اونها مانتو کرم رنگم رو برداشتم. کشو روسری ها رو باز کردم و ده تا روسری بیرون کشیدم تا رنگ دلخواهم رو پیدا کنم. نگاهی رو تخت کردم . حتی لباسها هم درد غربت داشتند و ملتمسانه میخواستن که برن به جایی که تعلق دارند.... کمد. بعدا... الان مهمان دارم. در رو بستم و پله ها رو آروم آروم رفتم پایین و یک راست به آشپز خانه.
یه دیگ گنده استیل رو گاز بهم میگفت که دیگ خورشته. درش رو که باز کردم رضا هم سر رسید. با ابروهای بالا گفت خسته نباشی. نگاهش کردم و همینطوری که خورشت رو هم میزدم گفتم همچنین. این خورشت که جا نیافتاده؟ گفت میدونم. نمیدونم چرا. گفتم لوبیاهاش هم که نپخته؟ گفت تا دو ساعت دیگه که میپزه. یه نگاه دیگه کردم به لوبیا ها. به سختی میخواستن چیستی خودشونو حفظ کنند و من تنها  چیزی که ازشون میخواستم این بود که چیستیشونو با بقیه خورشت تقسیم کنند. یه کم از خودت بده یه کم از دیگران بگیر. 
ساده نیست. 
برنج رو هم که رضا خیس کرده بود دم کردم اومدم نشستم پیش مهمانها. تنور بحث های همیشگی داغ بود. کی چرا چیکار کرده و چرا باید چی بشه که نشده. از شدت خستگی  چیزی نمیدیدم. همش صدا بود٬ همهمه. صدای جیغ بچه٬ صدای برخورد لیوان چای به نعلبکی٬ صدای خیس شدن قند تو دهن محمد آقا. نمی دونم چمه. خسته ام؟ چه چیزی میتونه اینهمه خستگی بیاره؟ کوه که نکندم. از صبح تا لنگ شب نشستم رو صندلی خیره به مونیتور. نه این چیزها نیست. از این بدترهاشو پشت سر گذاشتم آخم هم در نیومده.....
دردم رو تو یه جمله آقای حسینی ٬ بابای یکی از دوستانم٬ خلاصه کرد:
هویت نارس در مقابل محیط خودش رو گم میکنه. اگر کسی خودش رو نشناسه٬ حتما در مواجهه با عوامل بیرونی دچار بحران هویت میشه. مثل میوه ای که نارس از درخت کنده میشه... هنوز نرسیده می گنده.
در فراق درختم هستم..... خسته اما امیدوار.  
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 2:9 | لینک  | 

به آنجا تعلق نداشتم. حرفها گنگ بودند و انسانها نیز. چرایی مدام تعلق نداشته ام را به رخم میکشید. چه میکردم من؟ چه میکنم؟ خسته میروم. خستگی چشم بصیرت را از من میگیرد. گوشهایم اما بیداد میکند. نه رومی و نه زنگی میروم در راهم و در این بین هم از رومی سیلی میخورم هم از زنگی. جای من کجاست؟ جای من در تاریخ گم شده. وزنه ای بر پایم راه سفر بر من میبندد. خیالم اما هفت بار دور دنیا گشته است.
حالا جداً خانه دوست کجاست؟
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 19:48 | لینک  | 

امروز به محض اینکه e-mail رو باز کردم با کمال ناباوری یه پیام تبریک دیدم از طرف کارن (Karen). با خودم گفتم احتمالا اشتباهی به من ایمیل داده. یه دفه یادم اومد که بله امروز تولد قانونی منه. یعنی اون تولدی که ثبت شده. آخه پدر بزرگ من خدا بیامرز با ۴   ماه جلو انداختن تاریخ تولدم میخواست در حق بنده لطفی کنه و منو زودتر به مدرسه بفرسته. خدا هم از اونجا که با تقلب میانه ای نداره درست گذاشت تو کاسه مونو من سر وقت به مدرسه رفتم و یا اگه از نظر شناسنامه ای بررسی کنیم من یه سال دیر رفتم مدرسه. خلاصه امروز من ۴٬ ۵ تا تبریک شنیدم. آخری که داشت تبریک میگفت حس راستگویی من گل کرد و گفتم که امروز تولم نیست و جریان چنین است و چنان. چشای از حدقه درآمده طرف بهم گفت که بیچاره دچار همون چی چی گیجه شده. حالا شروع کردم به ماله کشیدن و از اونجا که ماله کشی خوب بلد نیستم طرف بیشتر گیج شد. گفتم ولش کن اصلا هیچی خیلی ممنو ن از تبریکت. از اون به بعدم هر کی گفت تولدت مبارک یه لبخند الکی انداختم رو صورتم که اااااااااااااااا ممنون شما چقدر نایسین ( nice ) از همون لبخندا که نیش تا دندون عقل باز میشه اما چشها صامتند.
از ۲۵ که میگذره تولد از مزه میافته. هنوز ۴ ماه وقت دارم تا ۲۷ سالگی...... وقتی نیست.....
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 4:49 | لینک  | 

هیچ وقت شده که از شدت دلتنگی نفستون بگیره؟ هیچ وقت شده با شنیدن یه اسم آشنا دلتون غنج ( قنج ) بره؟ هیچ وقت شده با دیدن عکس یکی از قدیمی ترین دوستانتون چشاتون اشک بیاد؟ هیچ وقت شده که دلتون برای صحبت با همون دوست قدیمی اینقدر تنگ بشه که قلبتون تیر بکشه؟ هیچ وقت شده که زیر بار تحمل گردنتون درد بگیره؟ هیچ وقت شده که از شدت حرص فکتون قفل کنه؟
خب به من چه؟!
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 4:30 | لینک  |