از نگاههای پر سوالت فرار میکنم. عادت کرده ام. دیگه برام غیر قابل کنترل شده. کلا از سوال در میرم فرقی نمیکنه چشمهات ازم بپرسن یا زبونت. هر دفعه به خودم میگم آخریشه. از بلاتکلیفی درت میارم. فردا. فردای فردا. فردای فردای فردا. میدونم خسته شدی. خودم هم همینطور. اما انگار فقط من و خدا و احیانا خواجه حافظ شیرازی اگر گوش وایستاده باشه میدونه چی میگذره تو این دل بدون در و پیکر و اگر خدا بخواد٬ بی صاحب. بین دو دنیام گیر کرده ام. میدونم آخرش اینه که باید یکی رو انتخاب کنم اما نمیدونم چرا اونی که هر دفعه که به این نتیجه میرسم انتخابش میکنم منو انتخاب نمیکنه. همینطور که تورو بلاتکلیف گذاشته ام اونم منو بلاتکلیف گذاشته.
از نگاههای پر سوالم فرار میکنم. عادت کرده ام. انگار شرطی شده ام. آینه جلومه اما چشمام نه. چشمام منو جور دیگه ای میبینه. میدونه چی فکر میکنم. میدونه چی میخوام میدونه... سنگینه. واسه همین ازش در میرم. میگم باشه یه روزی از بلاتکلیفی درت میارم. قول میدم.... میدونم خسته شدی. یه نگاه میندازم تو چشمام. مضحک نگام میکنه. حرفام براش رنگی نداره. دوباره نگاهمو میندازم پایین. آخه میدونی خوب روزگاره دیگه همه چی که به وفق مراد من نمیتونه باشه. بالاخر دست میبره تو زندگیت و نمی گذاره به خواسته هات حتی فکر کنی چه برسه به اینکه ..... دوباره نگام رو گره میزنم تو چشمام که باورش شه. با تمام وجود اعماق نگاهمو جستجو میکنم: باور کن. از بلاتکلیفی درت میارم.... اگه روزگار بذاره. چشمام پشت پلکهام دور میخوره و دوباره بهم خیره میشه: رنگم نکن. خدا روزیتو جای دیگه ای بده.
