تبليغاتX
سیاه یا سفید
حرفهایی برای گفتن

باز نگرانم. تو کله ام هرج و مرج افتاده. فکرهام با هم تصادف می کنند. هر کدام میخواد از اون یکی جلو بزنه. همدیگه رو هل میدن. شده عین صف آش فروشی سر افطار. از دیروز هم که وضع بدتر شده چون اعلام کردن افکار باید سهمیه بندی بشن. هر فکری ۵ دقیقه. فکر کن! حالا تصور کن اون افکاری که ۵ یا ۶ ساله تو صفن چه حالی بهشون دست داده.... آره! کارشون از هل دادن گذشته. هار شدن و گاز میگیرن. این وسط منه بدبختم که باید با این ارباب رجوع ها تا کنم!

تو رو خدا دیگه هیچ کس نگه چه خبره.

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 21:19 | لینک  | 

آمدم. آمدم جایی که سالهاست نبودم. به دنبال تکه های جا مانده ام تا پر کنم تصویر تکه تکه ام را. تکه هایم اما خالی بود از رنگ. نگاه ها اما خالی بود از احساس. عقلها اما خالی بود از پر. مانده ام که به دنبال چه بوده ام. می خواهم بلند شوم و بسازم از نو تکه هایی که پر کند تصویر تکه تکه ام را.

خانه خالیست اما دل من پر است از میل پرواز. دیگر چه اهمیت دارد خانه من کجاست.

 

 

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 1:0 | لینک  |