سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
چند روز گذشت؟ نمیدانم. برای من همین دیروز بود. همین الان.
زمان در من ایستاده. خوابش میاید و من منتظر
نگاهش میکنم
تا از خواب بیدار شود. ۷ سال.... زمانی نیست!
در این ۷ سال او رفت و اوهایی همچون او. اوهایی که پاره من بودند.
و من
اینجا.... هنوز
منتظرم.
تا بیدار شود.
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 5:44 | لینک
|
شنبه پنجم خرداد 1386
تو آشپزخانه مشغول ریختن قهوه بودم که برای اولین بار دیدمش. خشکم زد! بدون کلام ۳۰ ثانیه خیره نگاهش کردم جوری که طرف یک جورایی به خودش شک کرد و با لبخندی از روی ناچاری سلام کرد. یه دفعه به خودم اومدم و جواب سلامش رو دادم. بعدش هم برای اینکه ضایع نشم با معذرت خواهی کوتاهی گفتم که خیلی شبیهش هست. شبیه دایی ممدم.
این ماجرا ۴ ماه پیش اتفاق افتاد و از اون به بعد روزی نبود که بینمش و یاد داییم نکنم تا اینکه...
ساعت ۴ بعد از ظهر بود که موبایلم زنگ زد. شماره رو نمیشناختم و حدسم این بود که باید از ایران باشه. با شنیدن صدای پشت گوشی خشکم زد. دختر خاله عزیز بعد قرنی زنگ زد. دلم خبردار شد که باید خبری باشه. صدای مریم عالی نبود. نگران بود انگار عجله داشت. سراغ رضا رو که گرفت بیشتر کنجکاوم کرد. حال و احوال پرسی های همیشگی.... حساب کردم که باید ساعت حدود ۱۲:۳۰ شب باشه. هر چی باهاش کلنجار رفتم نگفت چیه. مانور میداد. آخرش گفت فقط یه خبر میخواستم بدم که دایی حالش خوب نیست و الان بیمارستانه .... حرفم نمیتونه بزنه. قسمش دادم که مریم بخدا جیغ و داد نمیکنم بگو چی شده. نگفت. با هزار فکر و خیال رفتم خونه.
رضا وبلاگ علی رو باز کرده بود با دیدن عکسش و نگاه رضا.... فهمیدم رفته .... برای همیشه.
ادامه دارد
این ماجرا ۴ ماه پیش اتفاق افتاد و از اون به بعد روزی نبود که بینمش و یاد داییم نکنم تا اینکه...
ساعت ۴ بعد از ظهر بود که موبایلم زنگ زد. شماره رو نمیشناختم و حدسم این بود که باید از ایران باشه. با شنیدن صدای پشت گوشی خشکم زد. دختر خاله عزیز بعد قرنی زنگ زد. دلم خبردار شد که باید خبری باشه. صدای مریم عالی نبود. نگران بود انگار عجله داشت. سراغ رضا رو که گرفت بیشتر کنجکاوم کرد. حال و احوال پرسی های همیشگی.... حساب کردم که باید ساعت حدود ۱۲:۳۰ شب باشه. هر چی باهاش کلنجار رفتم نگفت چیه. مانور میداد. آخرش گفت فقط یه خبر میخواستم بدم که دایی حالش خوب نیست و الان بیمارستانه .... حرفم نمیتونه بزنه. قسمش دادم که مریم بخدا جیغ و داد نمیکنم بگو چی شده. نگفت. با هزار فکر و خیال رفتم خونه.
رضا وبلاگ علی رو باز کرده بود با دیدن عکسش و نگاه رضا.... فهمیدم رفته .... برای همیشه.
ادامه دارد
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 9:59 | لینک
|
