تبليغاتX
سیاه یا سفید
حرفهایی برای گفتن

میدونم.... خیلی ها از دستم شاکی هستند که چرا زود به زود آپ نمیکنم.

چیزی ندارم بگم جز:
دیشب همه برو بچه ها خونه ما دعوت بودند به صرف شام. رضا تعطیل بود و خونه. در نتیجه پخت و پز با ایشون بود. جاتون خالی قورمه سبزی داشتیم. من اما سر کار بودم. سرمون شلوغه.... تمام کارای گرافیکی کنفرانس Telefonica سر من افتاده که باید تا آخر این هفته کاراش رو تموم کنم و بفرستم به چاپخونه. همه چیز موکول شده به آخرین لحظات. صبحها کله سحر سر کارم شبا هم تا ساعت ۹ و ۱۰ گرفتار. زندگی نیست که. خلاصه کنم من دیر تر از مهمانها رسیدم خونه. اونقدر خسته که ایستاده خوابم می برد. تمام راه برگشت موسیقی اعصاب خورد کنی رو بلند کرده بودم خوابم نبره. خودم هم باهاش داد میزدم. مثل دیوانه ها. کلید انداختم که در رو باز کنم که یکی از مهمانهام در رو باز کرد. یه لبخند از رو شرمندگی رو لب آوردم و وارد خونه شدم. با شرمندگی مهمان هامون رو دعوت کردم بنشینند و سعی کردم تا جایی که ممکنه از نگاهها فرار کنم. مخصوصا نگاه رضا. از همه معذرت خواستم که برم لباسهام رو عوض کنم. اتاق ریخته بود. پتو رو تخت چمباتمه زده بود یه گوشه و جا رو برای لباسهای بهم ریخته رو تخت باز کرده بود. لباس های تنم رو هم به اونها اضافه کردم و از میان اونها مانتو کرم رنگم رو برداشتم. کشو روسری ها رو باز کردم و ده تا روسری بیرون کشیدم تا رنگ دلخواهم رو پیدا کنم. نگاهی رو تخت کردم . حتی لباسها هم درد غربت داشتند و ملتمسانه میخواستن که برن به جایی که تعلق دارند.... کمد. بعدا... الان مهمان دارم. در رو بستم و پله ها رو آروم آروم رفتم پایین و یک راست به آشپز خانه.
یه دیگ گنده استیل رو گاز بهم میگفت که دیگ خورشته. درش رو که باز کردم رضا هم سر رسید. با ابروهای بالا گفت خسته نباشی. نگاهش کردم و همینطوری که خورشت رو هم میزدم گفتم همچنین. این خورشت که جا نیافتاده؟ گفت میدونم. نمیدونم چرا. گفتم لوبیاهاش هم که نپخته؟ گفت تا دو ساعت دیگه که میپزه. یه نگاه دیگه کردم به لوبیا ها. به سختی میخواستن چیستی خودشونو حفظ کنند و من تنها  چیزی که ازشون میخواستم این بود که چیستیشونو با بقیه خورشت تقسیم کنند. یه کم از خودت بده یه کم از دیگران بگیر. 
ساده نیست. 
برنج رو هم که رضا خیس کرده بود دم کردم اومدم نشستم پیش مهمانها. تنور بحث های همیشگی داغ بود. کی چرا چیکار کرده و چرا باید چی بشه که نشده. از شدت خستگی  چیزی نمیدیدم. همش صدا بود٬ همهمه. صدای جیغ بچه٬ صدای برخورد لیوان چای به نعلبکی٬ صدای خیس شدن قند تو دهن محمد آقا. نمی دونم چمه. خسته ام؟ چه چیزی میتونه اینهمه خستگی بیاره؟ کوه که نکندم. از صبح تا لنگ شب نشستم رو صندلی خیره به مونیتور. نه این چیزها نیست. از این بدترهاشو پشت سر گذاشتم آخم هم در نیومده.....
دردم رو تو یه جمله آقای حسینی ٬ بابای یکی از دوستانم٬ خلاصه کرد:
هویت نارس در مقابل محیط خودش رو گم میکنه. اگر کسی خودش رو نشناسه٬ حتما در مواجهه با عوامل بیرونی دچار بحران هویت میشه. مثل میوه ای که نارس از درخت کنده میشه... هنوز نرسیده می گنده.
در فراق درختم هستم..... خسته اما امیدوار.  
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 2:9 | لینک  |