شنبه ششم آبان 1385
به آنجا تعلق نداشتم. حرفها گنگ بودند و انسانها نیز. چرایی مدام تعلق نداشته ام را به رخم میکشید. چه میکردم من؟ چه میکنم؟ خسته میروم. خستگی چشم بصیرت را از من میگیرد. گوشهایم اما بیداد میکند. نه رومی و نه زنگی میروم در راهم و در این بین هم از رومی سیلی میخورم هم از زنگی. جای من کجاست؟ جای من در تاریخ گم شده. وزنه ای بر پایم راه سفر بر من میبندد. خیالم اما هفت بار دور دنیا گشته است.
حالا جداً خانه دوست کجاست؟
حالا جداً خانه دوست کجاست؟
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 19:48 | لینک
|
