پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
امروز به محض اینکه e-mail رو باز کردم با کمال ناباوری یه پیام تبریک دیدم از طرف کارن (Karen). با خودم گفتم احتمالا اشتباهی به من ایمیل داده. یه دفه یادم اومد که بله امروز تولد قانونی منه. یعنی اون تولدی که ثبت شده. آخه پدر بزرگ من خدا بیامرز با ۴ ماه جلو انداختن تاریخ تولدم میخواست در حق بنده لطفی کنه و منو زودتر به مدرسه بفرسته. خدا هم از اونجا که با تقلب میانه ای نداره درست گذاشت تو کاسه مونو من سر وقت به مدرسه رفتم و یا اگه از نظر شناسنامه ای بررسی کنیم من یه سال دیر رفتم مدرسه. خلاصه امروز من ۴٬ ۵ تا تبریک شنیدم. آخری که داشت تبریک میگفت حس راستگویی من گل کرد و گفتم که امروز تولم نیست و جریان چنین است و چنان. چشای از حدقه درآمده طرف بهم گفت که بیچاره دچار همون چی چی گیجه شده. حالا شروع کردم به ماله کشیدن و از اونجا که ماله کشی خوب بلد نیستم طرف بیشتر گیج شد. گفتم ولش کن اصلا هیچی خیلی ممنو ن از تبریکت. از اون به بعدم هر کی گفت تولدت مبارک یه لبخند الکی انداختم رو صورتم که اااااااااااااااا ممنون شما چقدر نایسین ( nice ) از همون لبخندا که نیش تا دندون عقل باز میشه اما چشها صامتند.
از ۲۵ که میگذره تولد از مزه میافته. هنوز ۴ ماه وقت دارم تا ۲۷ سالگی...... وقتی نیست.....
از ۲۵ که میگذره تولد از مزه میافته. هنوز ۴ ماه وقت دارم تا ۲۷ سالگی...... وقتی نیست.....
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 4:49 | لینک
|
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385
هیچ وقت شده که از شدت دلتنگی نفستون بگیره؟ هیچ وقت شده با شنیدن یه اسم آشنا دلتون غنج ( قنج ) بره؟ هیچ وقت شده با دیدن عکس یکی از قدیمی ترین دوستانتون چشاتون اشک بیاد؟ هیچ وقت شده که دلتون برای صحبت با همون دوست قدیمی اینقدر تنگ بشه که قلبتون تیر بکشه؟ هیچ وقت شده که زیر بار تحمل گردنتون درد بگیره؟ هیچ وقت شده که از شدت حرص فکتون قفل کنه؟
خب به من چه؟!
خب به من چه؟!
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 4:30 | لینک
|
پنجشنبه نهم شهریور 1385
وقتی به دنیا اومد نبودیم. بهمون گفتن دختره. یه دختر تپل و خومشل. تنها چیزی که ازش داشتیم یه عکس بود تو لبنان. بی خیال و خوشحال تو یه مکان تاریخی نشسته بود روی زمین و بجای توجه کردن به بنا با سنگ ریزه های روی زمین بازی میکرد.
اولین باری که دیدمش دو سالش بود. یه کم بلد بود حرف بزنه. یه لباس راه راه سفید و قرمز تنش بود با یه ژاکت قرمز روش. موهای قهوه ایش تا شونه هاش بود و دور صورت نمکیش فر خورده بود. با دوتا چشم گنده کنار مامانش ایستاده بود و از پشت میله های در پارکینگ داخل رو نگاه میکرد. تا در رو باز کردم مامانش گفت: بیا اینم نی نی زینب!
اون موقع گره نگاهمون٬ گره زندگیمون شد.
ولی........
نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 21:53 | لینک
|
