گفتی بنویس گفتم چشم. گفتی دعا کن گفتم تا جایی که صدام برسه. گفتی تلاش کن گفتم با تمام وجود. ولی هیچ کدوم رو انجام ندادم. با این حال درکنارم بودی. حالا که بی خدافظی از دستت دادم بیشتر بهت احتیاج دارم. هنوز وقتی قفس زندگیم تنگ میشه باهات حرف میزنم. اما تو نمی شنوی. یعنی نمیگذارم بشنوی. چون درک کردم عمق کثافت دنیای دور و برم رو. روزگار اینو به زور بهم فهموند. همه دست به دست هم شدند بلای جون من. منم خاموش شدم از ترس جانم. از ترس اینکه مبادا تو ناراحت شی دست به دعا شدم. صدات کردم. یواش که کسی نشنوه نگو تو هم نشنیدی. ولی یه احساسی بهم می گفت:" به فکرته." فلا امیدم به همینه. برای همین هر روز بهت سلام می کنم و هر شب خدافظی. هر روز برات گریه می کنم می گم که به اینجا تعلق ندارم. به هیچ جا متعلق نیستم٬ معلقم. دلم برات تنگ شده. به همین سادگی. دردم همینه. دردم اینه که تنهاییم گم شده. روی سکوی محاکمه ام. خسته ام. اینقدر که می تونم نفسهام رو بشمرم. شاید مشکلم اینه که خودمو فراموش کرده ام.
دیگه نمی تونم فکر کنم. فقط اینو بگم و برم:
من معذرت میخوام از اینکه فراموشت نکرده ام و معذرت میخوام که بی خدافظی هم ولت میکنم. خدافظی نمی کنم که بگی.... با سلام اومدی بی خدافظی رفتی.
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
زمن هرآنکه او داد چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من.
