تبليغاتX
سیاه یا سفید
حرفهایی برای گفتن

می رفتیم خونش. با سنگ می زدیم به در سبز رنگش که بیاد و در رو باز کنه. تو حیاط چندتا گل یاس می چیدیم. مامان پری برای جا نمازش.... من اما می چیدم می چپوندم تو دماغم تا وقتی رفتم تو اتاق بتونم بوی نم و مریضی رو تحمل کنم. بچه بودم ۵ یا ۶ ساله. خاله اش مریض بود و او تو خونه ازش مراقبت می کرد. پیرزن سن بالایی داشت و او مثل پروانه به دورش می چرخید. تر و خشکش می کرد و پیرزن همیشه دعا گوش بود. من همیشه تو فکر بودم که این غیر از همین خاله چه کسی رو داره؟...... جواب این بود....... هیچکی!!!!!

قد کوتاهی داشت و همیشه کچل بود اما تا جایی که یادم میاد........بود. بودنش عادت شده بود. یه نوع آرامش خاطر. بزرگتر که شدم زیاد بهش سر نمی زدم. شاید به خاطر همون اطمینان که هست و خواهد بود. بخشی از گذشته ام. کسی که تا یادم میاد کنارمون بود. شده بود یکی از افراد فامیل. خونش کنار خونه مامان بزرگم بود همون جایی که وقتی بهش فکر می کنم دلم براش پر می زنه. همون جا که دیگه نیست. همون جا که اولین بار یاد گرفتم راه برم. همون جا که یاد گرفتم بنویسم. همون جا که ۴ تا خانواده تو ۴ تا اتاقش زندگی می کردیم. همون جا که سر داداشم رو با پسر خالم سکشتیم. همون جا که......

گریه مجال نمیده. فکرم تند تر از دستم کار میکنه. عروسی خاله فیروزه٬ خاله رویا. پریدن هامون از پله یازدهم تو راهرو برای رو کم کنی پسرخاله ام. همون جا که یاد گرفتم از چهار چوب در برم بالا. از دیوار بالکن با پسر خاله ام برم بالا پشت بام. پریدن هامون از دیوارکهای بین پشت بامها برای اینکه ثابت کنیم کی بالا تر میپره. یه بار در حال پرش پام گیر کرد به لبه دیوارک و با مغز اومدم زمین.

حالا او رفته. نه !!! راهیش کردن٬ مرد کوچک و مهربان دوران کودکی ام رو. کشتنش. نامردی بود نامردی بود٬ نامردی بوووووووووووووووووووووووووووووووووود. دست و پاش رو بستند چسب زدن رو دهانش. همون دهانی که با مهربانی قربون صدقه مون می رفت. تنها بود. با بیل زدن تو سرش!!!! چه آدم نامردی می تونه این کار رو بکنه؟ آدم کشی حماقت می خواد. نامردی می خواد.سنگ دلی می خواد مخصوصا که طرف یه آدم پیر تنها باشه. میگن که کار گر آورده بوده که سقف آشپزخونه رو که ریخته بوده تعمیر کنه. بعدشم این اتفاق می افته؟!

این همه حماقت تو این دنیا برای چیه؟ جون آدمها ارزون شده.

تا کی؟! تا کی؟! 

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 22:39 | لینک  | 

life is unique for every one. Memories that build your past, momnets, jokes laughs and tears. It can be good but at the same time it can haunt you.

My memories have hunted me.   

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 21:9 | لینک  |