تبليغاتX
سیاه یا سفید
حرفهایی برای گفتن

شب یلدایی دیگر آمد. بهتر از پارسال. با برو بچه های دورو بر تا صبح گفتیم و خندیدیم. همونطور که باید تو شب یلدا گفت و خندید. خنده هامان مرهمی هر چند موقت بر زخمهای کهنه دلهامان بود. آرام بخشی که تا مدتی در برابر ناملایمات زندگی بیحسمون کنه و چه لذتی داره باهم بودن تو دل تنهایی. با هم بودنی که تنهاییت رو در بر میگیره. با هم بودنی که به تنهاییت آزاری نیمرسونه و اونو قلقلک نمیده. 

خیلی ها آنشب گفتند٬ خندیدند٬ گریستند و گرمای خنده ها و اشکهایشان را هدیه کردند به سرمای زمستان که بارو بندیل خود را در این نیمکره بگسترانه.  

امیدوارم که شب یلدای همه تان آسمانی بوده و گرما بخش دلهاتان.

 

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 14:40 | لینک  | 

از نگاههای پر از سوالش فرار میکنم. این شده کار همیشگی من. به صورت غیر قابل کنترلی به این کار عادت کردم. به خط چشمک زن رو صفحه کامپیوتر خیره میشم. منتظرمه تا از بلاتکلیفی درش بیارم. ابروهام  رو میندازم بالا یعنی چطوری میخوای از بلاتکلیفی درت بیارم وقتی خودم ... 

از نگاههای پر سوالت فرار میکنم. عادت کرده ام. دیگه برام غیر قابل کنترل شده. کلا از سوال در میرم فرقی نمیکنه چشمهات ازم بپرسن یا زبونت. هر دفعه به خودم میگم آخریشه. از بلاتکلیفی درت میارم. فردا. فردای فردا. فردای فردای فردا. میدونم خسته شدی. خودم هم همینطور. اما انگار فقط من و خدا و احیانا خواجه حافظ شیرازی اگر گوش وایستاده باشه میدونه چی میگذره تو این دل بدون در و پیکر و اگر خدا بخواد٬ بی صاحب. بین دو دنیام گیر کرده ام. میدونم آخرش اینه که باید یکی رو انتخاب کنم اما نمیدونم چرا اونی که هر دفعه که به این نتیجه میرسم انتخابش میکنم منو انتخاب نمیکنه. همینطور که تورو بلاتکلیف گذاشته ام اونم منو بلاتکلیف گذاشته. 

از نگاههای پر سوالم فرار میکنم. عادت کرده ام. انگار شرطی شده ام. آینه جلومه اما چشمام نه. چشمام منو جور دیگه ای میبینه. میدونه چی فکر میکنم. میدونه  چی میخوام میدونه... سنگینه. واسه همین ازش در میرم. میگم باشه یه روزی از بلاتکلیفی درت میارم. قول میدم.... میدونم خسته شدی. یه نگاه میندازم تو چشمام. مضحک نگام میکنه. حرفام براش رنگی نداره. دوباره نگاهمو میندازم پایین. آخه میدونی خوب روزگاره دیگه همه چی که به وفق مراد من نمیتونه باشه. بالاخر دست میبره تو زندگیت و نمی گذاره به خواسته هات حتی فکر کنی چه برسه به اینکه ..... دوباره نگام رو گره میزنم تو چشمام که باورش شه. با تمام وجود اعماق نگاهمو جستجو میکنم: باور کن. از بلاتکلیفی درت میارم.... اگه روزگار بذاره. چشمام پشت پلکهام دور میخوره و دوباره بهم خیره میشه: رنگم نکن. خدا روزیتو جای دیگه ای بده.        

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 7:18 | لینک  | 

تحصیل!

این کلمه ممکنه ۵ حرف بیشتر نداشته باشه اما حرف زیاد داره. تحصیل برای ما ایرانیها بسیار حائز اهمیته. آمار نشون داده که بیشتر از ۷۰٪ مردم ایران با سوادن. تعداد شرکت کننده های کنکور هر سال زیادو زیاد تر میشند و بالطبع جمعیت دانشجو ها هم همینطور. تعداد دانشجویان دختر بصورت عجیبی زیاد شده و کلا همه و همه به سوی تحصیل یورش برده اند.

فرهنگ علم دوستی ما با تبلیغات وسیع در جهت بالا بردن سطح تحصیل در ایران تقویت شد و بعد هم مصادف شد با انقلاب و بعدش هم جنگ هشت ساله. دانشمندان خارجی از ایران گریختند و ما موندیم و حوضهای بی آب و ماهی. بعد از جنگ هم دوره سازندگی شروع شد و احتیاج به خودکفایی و پروراندن افراد حازق و دانشمندو ایران افتاد به تولید انبوه دکتر و مهندس با هدف تولید ابوعلی سینا ها و خوارزمی ها و فارابیها. میخواستیم برگردیم به تاریخی که فرهنگ و تحصیل در جامعه ما پیوند خورده بود. هنوز هم میخواهیم. 

همه اینها درست. تمام این وقایع دست به دست هم داد و مارا به اینجا کشاند که الان داشتن مدرک تحصیلی جزو چیزهایی هست که اکثریت یا دارند یا در حال بدست آوردنش هستند یا در آرزوی بدست آوردنش. اما واقعا چرا؟  چه شد که داشتن تحصیلات شد مثل داشتن ماشین که هر چی مدلش بالاتر باشه پرستیژ بالا تری هم داره؟موفقیت یعنی چی؟ چرا مدرک تحصیلی و ماشین و خونه در یک ردیف میان در صورتیکه هیچکدام ضامن همدیگه نیستند و با اینحال تبدیل شده اند به سه راس مثلث کمال با مساحت خوشبختی. یادمه دبستان که بودم یک موضوع انشا داشتیم که " علم بهتر است یا ثروت". یادمه تمام بچه های کلاس گفتند علم.  یه عده می گفتند که علم بزرگترین ثروته یه عده هم می گفتند اگر علم داشته باشی ثروت هم میاد. اما الان جوابی که میگیرم اینه که ثروت بهتره چون میتونی باهاش علم هم بدست بیاری.

جدأ هدف از تحصیل چیه و چی باید باشه؟

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 5:9 | لینک  | 

امروز در حالی که خوشحال بودم از شروع روزی دیگر و خبرهای خوش دیگرو در حالی که داشتم  برای خودم یک لیست از امیدهای واهی درست میکردم شنیدم که قیصر امین پور شاعر محبوب و نو اندیش ما در سن ۴۸ سالگی درگذشته.

دنیا جای خوشحالی نیست

"خسته‌ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بال‌هاي استعاري
لحظه‌هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي‌هاي اداري

آفتاب زرد و غمگين، پله‌هاي رو به پايين
سقف‌هاي سرد و سنگين، آسمان‌هاي اجاري

با نگاهي سرشکسته، چشم‌هايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

صندلي‌هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده‌هاي لب پريده، گريه‌هاي اختياري

عصر جدول‌هاي خالي، پارک‌هاي اين حوالي
پرسه‌هاي بي‌خيالي، نيمکت‌هاي خماري

رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم
شنبه‌هاي بي‌پناهي، جمعه‌هاي بي‌قراري

عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت‌ها، نامي از ما يادگاري"

                                                    لحظه های کاغذی - قیصر امین پور

روحش شاد.

---------------------------------------------------

صفحه سیزده

http://tabnak.ir/pages/?cid=839

نوشته شده توسط زینب مهتدی در ساعت 20:17 | لینک  |